تبليغاتX
Downpour

Downpour

...می روم گوش می دهم به سکوت... چه شگفت است این همیشه صدا

وبلاگ روشن... خداحافظ... سرزمین من... خدا... حا......

این درد مشترک

هرگز جدا جدا

درمان نمی شود...


 این وبلاگ نه گمونم که دیگه به روز بشه... دیگه مث دو سال پیش نه حال دارم نه حوصله...

جای خوبی بود برام... دوستای خوبی داشتم.. که اونایی که باید می موندن موندن برام و همین کافیه...

شاد باشین... بدرود...

* برای بهار... چشم میام اما کمتر سر میزنم.. دلت نگیره...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت   توسط خورشید  | 

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

زمین و آسمانم نور باران است

کبوترهای رنگین بال خواهش ها

بهشت پُر گل اندیشه ام را زیر پَر دارند

صفای معبد هستی تماشایی است

ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد

جهان در خواب

تنها من در این معبد٬ در این محراب:

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند

که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

از آنجا با کمند کهکشان٬ تا آستان عرش می رفتم

در آن درگاه٬ درد خویش را فریاد می کردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد

مگر یک شب ازین شب های بی فرجام

ز یک فریاد بی هنگام

به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد

دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربان تر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود

دلم می خواست زنجیری گران٬ از بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه می کردند

چه شیرین است وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد

چه شیرین است اما من٬

دلم می خواست اهل زور و زر٬ ناگاه

ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند

دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم می خواست مردم٬ در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مرادِ خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی جستند

ازین خون ریختن ها٬ فتنه ها٬ پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام٬ کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی٬ در آسمان دهر تابنده است

چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند

در این دنیای بی آغاز و بی پایان

در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد

همین ده روز هستی را امان می داد

دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد

بهشت عشق می خندید

به روی آسمان آبی آرام

پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند

به روی بام ها٬ ناقوس آزادی صدا می کرد...

مگو این آرزو خام است

مگو روح بشر٬ همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

وگر این آسمان در هم نمی ریزد

بیا تا ما " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم"

به شادی " گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم"
فریدون مشیری
نوروز باستانی، یادگار جمشید جم و نماد زندگی آریاییان در سر تا سر گیتی بر تمامی پاکزادان این مرز و بوم خجسته باد...
نیک زی ، به زی ، شاد زی...

 بهار همگی قشنگ و شاد و رنگی رنگی...
این روزا سخن داریوش کبیر همش تو گوشمه!
خداوند این سرزمین را از دشمن ، خشکسالی و دروغ نگاه دارد....................
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت   توسط خورشید  | 


روزي از راه آمدم اينجا، ساعتش را درست يادم نيست

ديدم انگار دوستت دارم، علّتش را درست يادم نيست


چشم من از همان نگاه نخست، با تو احساس آشنايي كرد

خنده اَت حالت عجيبي داشت، حالتش را درست يادم نيست


زير چشمي نگاه ميكردم ،صورتت را و در خيال خودم

مي زدم بوسه بر كنار لبت، لذّتش را درست يادم نيست


آن شب از فكر تو ميان نماز، بين آيات سورۀ توحيد

لَم يَلِد را يَلِد ولَم خواندم ، ركعتش را درست يادم نيست


باورش سخت بود و نا ممكن ، كه دلم بوي عاشقي مي داد

پيش از اين او هميشه تنها بود، مدّتش را درست يادم نيست


مانده بود از تمام خاطره ها، يك نفر در ميان آئينه

اسم او مهرداد بود اما شهرتش را درست يادم نيست


خواب تو، خواب هر شبم شده بود، راه تعبير آن سرودن شعر

يك غريبه هميشه پيش تو بود، صورتش را درست يادم نيست


عادت عشق دل شكستن بود، و مرا عاشق نگاه تو كرد

واقعاً او چه خوب مي دانست ،عادتش را درست يادم نيست


عاقبت مرد بين آئينه، بي خبر رفت و در شبي گم شد

چون لياقت نداشت يا اينكه، جرأتش را، درست يادم نيست

مهرداد بابایی              



پ.ن. این شعرو بی اندازه دوست دارم... خود استاد بابایی هم می دونه!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت   توسط خورشید  | 

حرف...

اگر بود برای گفتن بود...

و نه برای شکستن؛

که من،

خود

بند بند ترک خورده ام از سر انگشتان پیرمرد بند زن..


یه جمله خوندم یه جا... تو یکی از خیابونای تهران... رو یه دیوار.... خیلی خوشم اومد.... خیلی زیاد...

فک کردم اونی که همچین فکری داره ای کاش آدم باشه....... آدم که میگم ینی انسان.. ینی دل داشته باشه.... دل... که بی دل، نمیشه آدم بود و اگه آدم نبود همون بهتر که اصلا نبود.......

فک کردم کاش منم مث اون انقد محکم حرف می زدم و چه میدونم... چار تا نمره اوضامو بهم نمی ریخت!!!

چن تا شعر خوندم این چن وقتی.... که خیلی دوسشون داشتم.... یکی مال محمد کاظم کاظمی.... دوتا مال سعدی.. که یکیشو فک نمی کردم ادامه داشته باشه....... نه که همش از سعدی تک بیت از بابا اینا شنیدم... اصلا تصویر یه غزل از این بیت معروف و پر مغز نداشتم... بیتی که خیلی تو زندگی دیدمش به چشم... به دو تا چشمای خودم....................


کفران

کیست برخیزد از این دشت‌ِ معطّل در برف‌؟
می‌د‌َو‌َد خون‌ِ کسی آن سوی‌ِ جنگل در برف‌
کیست برخیزد و این مویه مدفون از کیست‌؟
بوی کم‌بختی ما می‌دهد، این خون از کیست‌؟
کیست برخیزد و در جوش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
خون‌ِ معصوم سیاووش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
دست‌ِ امدادِ که بود این‌سوی پ‍َرچین واماند؟
این خدا کیست که در خوان‌ِ نخستین واماند؟
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
این خدا کیست که در معرکه ی شیطان باخت‌؟
این خدا کیست که داغی به جبینش زده‌اند؟
کودکان با فن اوّل به زمینش زده‌اند
این که تب نامده تشویش اجل دارد، کیست‌؟
بعد یک عمر طبابت سرِ کَل دارد، کیست‌؟
کیست این حکم پذیرفته و محکم نشده
از جمادی و نما مُرده و آدم نشده‌
این خدا کیست که یخ‌بسته دیروزان است‌؟
این خدا کیست‌؟ همان بنده دیروزان است
گفت‌; اینک منم آهنگ خدایی کرده‌
و به کارِ دو جهان کارگشایی کرده‌
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
باد با نحوِ دگر کوبید، کشتیبان باخت
آخر از حنجره دیو، د‌َمی نو برخاست‌
نفسی تازه نکردیم‌، غمی نو برخاست
خوشه‌ها بذر مصیبت به دروگر دادند
غوزه‌ها پنبه ندادند که اخگر دادند
کوه‌، خرپشته شد و ریگ شد و ارزن شد
نیزه شمشیر شد و دشنه شد و سوزن شد
مهلتی تا گذر از جنگل و یخ باقی بود
با گران‌خوابی ما مهلت جان‌کندن شد
عجب این نیست که آتش به خموشی بکشد
عجب این است که آتش گُل‌ِ پیراهن شد
آنچه تا دیروز، خونخواه سیاووشان بود،
دست ما بود که آویخته گردن شد
بنده را یک دو نفر یک دو نفس رو دادند
تکیه بر تخت‌ِ خدایی زد و... اهریمن شد
این‌چنین بود که شب تازه نشد، خوابش برد
پشت‌ِ دیوار خداوندی خود خوابش برد
این‌چنین بود که برف آمد و جنگل یخ بست‌
دستها پشت درختان معطّل یخ بست‌
حق‌ّ ما بوده است پوسیدن و پامال شدن‌
در زبان‌بازی آتش‌دهنان لال شدن‌
حق‌ّ ما بوده است داغی به جبین خوردنها
با همان ضربه اوّل به زمین‌خوردنها
ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم‌
نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم‌
و همانی که به اورنگ خدایی دل بست‌
رخنه ی بندِ گران ساخته را با گِل بست‌
کعبه را پشت خداوندی خود گُم کردیم‌
منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم‌
برف و یخ‌بستگی برکه و شب سخت آمد
و به خاکسترِ جامانده تیمّم کردیم
پدران پاره‌زمینی پی معبد هِشتند
ما شکم‌باختگان مزرع گندم کردیم‌
آنچه اینک جگر طایفه را می‌سوزد،
مُزدِ زهری است که در کاسه مردم کردیم‌
الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد
دیگران دام‌، ولی ما و شما دُم کردیم‌
درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مرده‌مان زنده‌نشد، کُشت مسیحا را نیز
نیمه‌شب خیل گراز آمد و شب‌پا را برد
این کَر‌َت نیل نه فرعون‌، که موسا را برد
عاقبت گاو طلا شیر بلا داد اینجا
خمره زر، می تسلیم به ما داد اینجا
شهد گُل کرد و تشهّد به فراموشی رفت‌
نستعین آمد و نعبد به فراموشی رفت‌
زد یقین غوطه به تحقیق و شک آمد بیرون‌
سوخت قُقْنوس و از آن تِک‌تِکک آمد بیرون‌
پهلوان دود شد و حلقه نقّالی ماند
رود از در‌ّه دیگر رفت‌، پل خالی ماند
اینک از قامت ما دست درازی مانده‌
و از آن قلعه که دیدی‌، درِ بازی مانده‌
جگری نیست که داغی بنشیند بر آن‌
و کلوخی که کلاغی بنیشیند بر آن‌
حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماییم‌، ای قوم‌!
آش ناخورده‌، دهن سوخته ماییم‌، ای قوم‌!
صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌
گاو ناکُشته و ام‍ّید کرامت بسته‌
پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
پسران میوه ممنوعه در آن می‌کشتند
حق‌ّ ما بوده‌است داغی به‌جبین‌خوردنها
با همان ضربه اوّل به‌زمین‌خوردنها
حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌
سیصدوچاردهم بودن و دجّال شدن‌
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
یک‌نفر آن سوی‌ِ تسلیم درختان جان باخت‌
دست ما ماند و چه دستی‌، که کم از هیزم نیست‌
و امیدی که به سنگ است و به این مردم‌، نیست...
محرمان‌، «باید» شان سیلی «شاید» خورده‌
و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بیاید...» خورده‌
عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند
شیرِ بی‌یال و دُم و اشکم مولانایند
همه دلبسته دینار که دین آردشان
جن‌ّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌
اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند
سر به یک ـ بی‌ادبی می‌شود ـ آخور دارند
یخ‌ِ این برکه به دریا برسد، نیست عجب‌
سامری از پی موسا برسد، نیست عجب‌
ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد
سیصدوسیزده آدم نتوان پیدا کرد
ترسم آن روز که مردان‌ِ سرانجام آیند،
این جماعت همه با بقچه حمّام آیند
برف‌، چشمی به سفیدی زد و خونها یخ بست‌
قوم را شوق‌ِ خدایی به درِ دوزخ بست‌
ای بسا دست که این‌گونه معطّل گشته‌
و بسا سکّه که خوابیده و ناچ‍َل گشته‌
دیگر این خم نه بر ابروست‌، که بر پیکر ماست‌
دیگر این تیغ نه در پنجه‌، که زیر سر ماست‌
مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده‌است‌
این دروغی است که لج کرده و باور شده‌است‌
اژدهایی است که آتش‌به‌دهن می‌خیزد
سومناتی است که محمودشکن می‌خیزد
آه‌، ای «لا»ی برافروخته‌! «الاّ »یت کو؟
آی هارون‌ِ نفس‌باخته‌! موسایت کو؟
کمری راست کن‌، آهنگ‌ِ رسایی طلبت‌
بینوا بندگکی باش‌، خدایی طلبت‌
مردِ خود باش که هنگامه استقبال است‌
سیصدوسیزده آئینه و یک تمثال است‌
سیصدوسیزده آئینه و یک تمثال است‌

مردِ خود باش که هنگامه استقبال است

محمد کاظم کاظمی

***


ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه درو هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که: «چونی؟»! به هر صفت که تو خواهی

مرا مگو که: «چه نامی؟»! به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می ببری دل

که باز می نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده ها به در افتاد رازهای نهانی

بر آتش تونشستیم ودود شوق بر آمد

توساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من ِ شب تا سحر نشسته چه دانی؟

من، ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می روی به سلامت سلام ما برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی، بکش، چنانکه تو دانی

***


تن آدمی شریف است، به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟؟؟؟؟؟؟

خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش، و اگر نه مرغ باشد

که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟

که فرشته ره ندارد، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت


رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است، مکان آدمیت

طیَران  مرغ دیدی؟ تو ز پای‌بند شهوت

به در آی تا ببینی، َطیَران آدمیت


نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم، بیان آدمیت....


اون جمله ی رو دیوار این بود:

با همت خودم و کمک خدا هیچ بن بستی برای من وجود ندارد....

یا راهی خواهم یافت ،

                            یا راهی خواهم ساخت................


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت   توسط خورشید  | 

آخر همه چی خوبه... اگه خوب نبود پس هنوز آخرش نشده... (چارلی چاپلین)





نمی دانم هر بار که می بینمت، تو زیبا تر می شوی یا... من عاشق تر می شوم.......؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت   توسط خورشید  | 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟






...
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت   توسط خورشید  | 

آمده ام که شاید سر نهم...!

اینو یه هفته ای هست که خوندم... بد جور به دلم نشست شعرش... هیچ ربطی ام به حرفای بالا نداره... از سید مهدی موسویه... خوشتون میاد...

نور بی اسم توی ذوقم زد
باز شد یک دریچه در کمدم
اول شعر از تو افتادم
به کجایی که می رود به خودم

***
اسب سرکش شب مرا زین کرد
از سر زندگیت سر رفتم
پاره خطی شدم که پاره شده
بی تو از صفر تا سفر رفتم

***
برج میلاد مثل من خم شد
«ده مهر»ی شدم به خوبی تو
خاطراتم به جاده ای پاشید
رد شد از پیش اسب چوبی تو

***
سینه می زد من از امام حسین
لب آسفالت ها ترک برداشت
کوچه تا بغض انقلاب رسید
عشق را چند جور شک برداشت

***

تاکسی از جلوی من رد شد
دست خود را به دست من دادی
تیر و بهمن کشیدم از سیگار
تا رسیدم به برج آزادی
***
خواستم از خودم فرار کنم
به تو از هر دقیقه برخوردم
گفتم اسم تو را و زنده شدم
توی هر کوچه ی کرج مردم

***
از حساب تو جبر شد رفتن
چک بی مبلغت به من برگشت
مثل تنها قدم زدن تا صبح
توی شب های خیس گوهردشت

***
وسط خودکشی و عشق شدن
روی یک پشت بام خواب آلود
قار قار کلاغ ها می گفت
که یکی بود و هیچ وقت نبود

***
دل من منفجر شد از غصه
تا که بمب اتم شروع شود
چادرت خیس گریه ام شد تا
شوری آب قم شروع شود

***
حوض اشک مرا وضو می کرد
با جنون زل زدم به ماهی که...
سایه ای مثل من بلند شد و
نامه انداخت توی چاهی که...

***
به بخاری داغ چسباندم
تا که این سوخته لبم بشود
جدل و فقه را کنار زدم
تا که عشق تو مذهبم بشود

***
ساخت معجونی از غم و تردید
بعد آهسته در دهانم برد
خواب شیرین مرا پراند به تو
شور خواند و به اصفهانم برد

***
همه ی فَرج ها فَرَج شده بود
تا که هر شهر چل ستون بشود
سی و یک مشت پل زدم تا تو
تا که رودی که نیست خون بشود

***
سال ها خسته تر از آینده
جاده ی ناتمام گز کردم
مثل زاینده رود خشک شدم
تا که این راه را عوض کردم

***
خشم خورشید توی مغزم زد
خاطرات تو پاک شد از دم
نیچه زرتشت را به دستم داد
تابلو گفت ساکن یزدم

***
رفت بر باد زندگیم... چرا؟
خانه در خانه بادگیر شدم
چشم بودی به خواب بسته شدی
چشمه ای بودم و کویر شدم

***
روز و شب می شمردم و مردم
ریگ ها و ستاره هایش را
آن قدر اشک ریختم از تو
تا خدا آفرید آتش را

***
اتوبوسی به راه افتاد از...
شیشه را چند بار خواب گرفت
سعدی افتاد توی حافظه ام
ماه از چشم من شراب گرفت

***
باغ نارنج توی دستم بود
لب به لب شد لبم به گردن تو
کرد حمام توی چشم وکیل
آب شد ذره ذره در تن تو

***
ترک شیرازی ات مرا لرزید
در سماعی که تن تتن تتتن
گریه کردم برای تو مردم
گریه کردی برای من.... مثلاً!!!

***
خسته از رفتن و بدون امید
زخمی مانده روی دوش شدم
شانه ام مثل ارگ بم لرزید
مثل خرما سیاه پوش شدم

***
توی کرمان داغ سوخت خدا
قلب من توی جیب تو گندید
مثل ابری لجوح گریه شدم
پسته ای داشت باز می خندید

***
چشم من میخ شد به ثانیه هات
میخ یعنی «خودت چه می کردی؟!»
مثل آقا محمد قاجار
چشم های مرا درآوردی

***
هر چه بود و نبود قسمت شد
تا به من غربت جهان برسد
تا که این داستان بی سر و ته
لب مرزت به زاهدان برسد

***
پخش شد در تمام هستی من
رد یک چند شنبه ی خونی
رد شدم از کنارت آهسته
مثل یک جنس غیر قانونی

***
درد بی دردی ام به دردم خورد
خاطرات تو دفن شد در خاک
دود شد چشم های قهوه ای ات
مثل در منقل کسی تریاک

***
ماه در متن شب قدم می زد
دست من روی بغض حساست
تن داغ تو را شنا کردم
تا رسیدم به بندرعباست

***
جزر و مد بود و دور و نزدیکی
و به این جبر و جبر خیره شدن
خسته از اسم های گوناگون
گوشه ی نقشه ای جزیره شدن

***
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

***
وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!

***
توی رگ هام نفت جریان داشت...
شعله ات گفت که بسوز و بساز!
جنگ را از کنار دور زدم
تا رسیدم به غربت اهواز

***
لب کارون به شوق رقصیدم
تا به آغوش تو کشیده شدم
تاول هشت سال بغضت بود
نخل هایی که سر بریده شدم

***
ابر بودم به عرش تکیه شده
بعد باران شدم زمین رفتم
خواستم با خودم قدم بزنم
تا که یک دفعه روی مین رفتم!

***
منفجر شد تمام کودکی ام
پخش شد در جهان نیمه تمام
هر طرف توپ و تانک و خمپاره
جاده می رفت تا خود ایلام...

***

قبرها را یواش وا کردم
بوی مهران و کربلا می داد
موشک بچه گانه ام برخاست
پشت دیوار عشقمان افتاد

***
پابرهنه دویدم از پی آن
با دو خاتون کنار کوه دنا
آب و نان را گرفتم و خوردم
تازیانه به دست های شما

***
نه سر کوه خواستم... و نه اسب
رفتم از دست های تو به عروج
در من از بی منی سخن گفتم
مثل خوابی گذشتم از یاسوج

***
فلسفه کردم از سکوت شدن
کشتی و کشتم از تو شاعر را
گوسفندان به راه افتادند
بی وطن بودن عشایر را

***
همه ی کشتزارهای جهان
مثل رؤیای من ملخ زده بود
رفتم از شهرکرد غمگینت
که به من سال هاست یخ زده بود

***
باورت می کنم که فکر منی
گریه ات می کنم؛ ولی شادم
سادگی های کوچکی دارد
کوه خوشبخت خرم آبادم

***
در سیاهی محض بی خبری
از غم و زخم های کاری من
چند قرن و هزاره عاشق توست
توی این غار کنده کاری من

***
خواستم مثل خاک کرمانشاه
سر به هر قصه ی جنون بزنم
خواستم توی خواب شیرینت
تیشه بر قلب بیستون بزنم

***
زل زدم توی چشم غمگینت
از لب تو نخورده مست شدم
لاف مردی زدم به کوه و دشت
پهلوانی پس از شکست شدم

***
خواب زن بود عشق رویاییت
راست کردم به تو شب کج را
خسته در کوه راه افتادم
آخرین گریه ی سنندج را

***
پشت سر: «تا ابد عزیزم» تو
رو به رو: «با خودت چه کردی» من
جمع شد کل ابرهای جهان
گوشه ای از لباس کُردی من

***
همدان بود تا همه دانند
چه کسی از سفر غم آورده؟
که چرا عقل بوعلی سینا
پیش چشمان تو کم آورده؟

***
رفت در قلب، خط میخی تو
کوه بودم که گنج نامه شدی
من به سختی جدا شدم از تو
تو به سختی مرا ادامه شدی

***

ظاهراً دیو قصه من بودم
همه ی راویان چنین گفتند
واقعاً دست بی گناه تو بود
که هُلم داد از سر الوند

***
از سر سینی ات انار افتاد
قلب من بود روی سردی خاک
خون تمامی مرز را برداشت
جاده خم شد به سمت شهر اراک

***

بچه ی روستایی قلبم
گم شد از جیغ شهر صنعتی ات
سه... دو... یک... منتظر نشست و شمرد
تا که یک روز بمب ساعتی ات...

***

سنگ در پای من نشست کسی
خون شدم هر دو چشم غمگین را
بچه بودم... و عشق بازی کرد
همه ی پارک های قزوین را

***

دست تو دور گردنم هُل داد
دادهای مرا به سمت سکوت
شدم آن عشق غیر قابل فتح
کوچ کردم به قلعه ی الموت

***

در دل کوه ها پلنگ شدم
ماه من! خواستم قوی باشم
توی پس کوچه های زنجانت
روح غمگین منزوی باشم

***

سوخت یک بوته ی سیاه و پراند
خواب گنجشک های ترسو را
ساخت اما به خاطر تو نشُست
مادرم توی حوض چاقو را

***

عشق از متن زندگی برخاست
تا ورق پُر شد و به حاشیه رفت
لخت شد مثل خنده ای نمکین
توی دریاچه ی ارومیه رفت

***

مرد این داستان نشد... نه! نخواست
جز تو حتی به هیچ کس برسد
تیر عشقی کشیده ام که مگر
از دماوند تا ارس برسد!

***

با تو تا شمسُ و الضحی رفتم
رقصم از یاد قونیه لبریز
تا که با پای کوفته برسم
با تب عشق تا خود تبریز

***

شهریاری شدم که مُلک نداشت
جز همان دست های کوچک را
تا ببینم چگونه رفت از دست
تا بگریم قیام بابک را

***

گریه و گریه و کمی گریه
چیزهایی از این قبیل شدم
لهجه ی ترکی ام ترک برداشت
راهی شهر اردبیل شدم

***

چشمه ای شست از تمامی من
مردِ در قصه ی زنی بودن
توی یک کیف مشترک با عشق
بطری آب معدنی بودن!

***

بوی دریا مرا کشید به خود
بوی دریا نبود... نه! خون بود!
دست در دست هم قسم خوردیم
عشق انجیر بود و زیتون بود

***

اتوبوسی بدون راننده
خواب در ذهن صندلی رفتم
داد می زد کسی کمک... کُـ... کُـ...
توی مرداب انزلی رفتم

***

داشتم از کلوچه می گفتم
شب خوشمزه ی زنی در رشت
یک نفر گفت: دوستت دارم...
یک نفر گفت: بر نخواهم گشت...

***

رفتم و با خودم خیال شدم
بر نمی گر... نه.... دوستم داری
خوره شد شک؛ به روح من افتاد!
یک جنازه رسید تا ساری

***

رقص و قِلیان و عشق بازی بود
ساحل بی خیال بابلسر
داد می زد که آی آدم ها...!
داد می زد... و غرق شد آخر

***

داد می زد که آی آدم ها...!
گرگ ها زُل زده به او خندان
خورد دریا تن نحیفش را
بعد تُف شد به جنگل گرگان

***

در جدل بود عشق با نفرت
در خطوط شکسته ی بدنم
راه را مثل دست تو گم کرد
سرکشی های اسب ترکمنم

***

مرگ نزدیک و دیک تر می شد
آخر شعر بود و وقت عزا
داد می زد که خسته ام خسته
گریه می کرد: یا امام رضا!

***

باز در کوچه باد می آمد
گفتم این ابتدای ویرانی...
دست بردند داخل سیمان
چند تا نوجوان افغانی

***

چهره ی زعفرانی ام غم داشت
بزم عشاق را به هم می ریخت
دست بیرون کادر با اصرار
زهر در کام مشهدم می ریخت

***

سوت می زد پلیس بی سر تو
بی جهت از خودم فرار شدم
سوت می زد قطار تا سمنان
گریه کردم ولی سوار شدم

***

خسته بودم از این غم بی مرز
رفتن و باز بی سرانجامی
تا که سُبحانی ام به آتش زد
از دم بایزید بسطامی

***

بی رمق... ناامید... بی صیاد!
طعمه ی نیم مرده ای بودم
هرچه خود را حساب می کردم
چک برگشت خورده ای بودم

***

مثل یک دستبند طولانی
ترک زندان به مقصد زندان
پشت یک عمر جاده پیدا شد
شهر کابوس های من: تهران.........

***

سعی کردم که گریه ات نکنم
مثل یک مرد کاملاً عادی
در دلم از تو انقلابی بود
نرسیدم ولی به آزادی

***

من نبودم ولی سوار شدم
توی ماشین گیج دربستی
که مهم نیست عاشقت بودم
که مهم نیست عاشقم هستی

***

جاده ی قم مرا جلو می برد
قصه تکرار می شد از آغاز
چند گریه کنار یک چمدان
چند ساعت به لحظه ی پرواز

***

خواندن از یک سکوت طولانی
رفتن از گریه های در تختم
عطسه ای لای نغمه ای غمگین
کوچ از سرزمین بدبختم

***

دور ها یک نفر مرا می خواند
با جنون زل زدم به ماهی که...
بی تو در اوج داستان بودم
بی تو توی فرودگاهی که...

***

پوزخندی شدم به واژه ی عشق
وطنم را! دیار مجنون را!
توی هر دستشویی اش [...]
و کشیدم یواش سیفون را

***

اول قصه ی من از دیوار
آخر قصه ی من از سنگ است
خوب به من چه که هر کجا بروم
آسمان دائماً همین رنگ است...!؟؟!؟!؟!!!!!

***


زنگ می خوردی از خداحافظ
بوق می خورد در سرم گوشی
بعد تنها صدای غربت بود
بعد تنها صدای خاموشی

***

در سرم غرش هواپیما
در دلم خون و گردش کوسه
با تُف افتاد و خاک مالی شد
زیر پاهام آخرین بوسه


***

قار قار از خودم به تو خواندم
آن که هرگز نمی رسید شدم
از زمینت به آسمان رفتم
توی یک ابر ناپدید شدم


پ.ن.

از زخم های کوچک است که آدم ناله می کند... ضربه که سنگین باشد ، لال می شود آدم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت   توسط خورشید  | 

Marhaba bar dele abrie hava...

Baz baran barid; khis shod khatere ha...
Marhaba bar dele abrie hava...
Harkoja hasti bash..
Asemanat aabi, delat az qoseye donya khali...

Tavalodet mobarak dadashi...
Bebakhsh ke enqad mamuli tabrik goftam..
Hamishe mehraban beman...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت   توسط خورشید  | 

و من چگونه بی تو نگیرد دلم..........؟؟؟



این جا که ساعت و آیینه و هوا... به تو معتادند.................


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت   توسط خورشید 

استکان شراب شکست

و مورچگان مست

برای ابد گم شدند...

خاک

نرم ِ کندن بود و

مرگ

گرم ِ تو...

سبک شدی:

بادبادکی در دست های یک کودک

و سنگین

چون سنگی که به آب انداخت

تنها در آسمان

تنها در کف دریاچه

سوز از کوچه های دروس

سوز از دیوار اتاق

سوز از پوست

از استخوان گذشت...

و خورشید

لکه ی زردی شد...

روز

مست ِ مردن بود و

خاک ، مستِ تو

هوا

رفتن بود

که خدا قانون دیگری گذاشت

و ما در خلاء زندگی کردیم...


گروس عبدالملکیان... پسر خلف باباش... جفتشونم کار درست......

پ.ن. داییم یه کتاب بم کادو داد :) ذوققق!!! کتاب گروس بود...سطر ها در تاریکی جا عوض می کنند...

دوسش داشتم.. خیلی.......

پ.ن.2.سه شنبه دوستم یه آهنگی برام فرستاد... به اسم meditating over a photo که ترکیب شده با اهنگ یه خواننده ی دیگه به اسم mighty Sam McClain ... انقدر قشنگ یه عشق بازی رو توصیف کرده که حد نداره... چه زبون انگلیسیش چه پارسیش که مهسا وحدت با صدای لطیفش خونده... خوشم بود که شمام بخونین:

تو

به من گفتی تا که دل دریا کن

بند گیسو وا کن

سایه ­ها، رویا، با بوی گل­ها

که بوی گُل

ناله ی مرغ شب، تشنگی­ها بر لب

پنجه ­ها در گیسو

عطر شب بو

بزن غلتی اطلسی­ها را

برگ افرا در

باغ رویاها

بلبلی می­خواند، سایه­ ای می­ماند

مستُ تنها

نگاه تو

شکوه ی آه تو

حُرم دستان تو

گرمی جان تو

با نفس­هات

به من گفتی

تا که دل دریا کن

بند گیسو وا کن

ابر باران زا، شب، بوی دریا

به ساحل­ها

موج بی تابی را

در قدم­های پا، در وصال رویا

گردش ماهی­ها، بوسه ی ما

بوسه ی ما.......................


پ.ن.3. دلم تنگ شده!

پ.ن.4.دایی می گفت تو یه وبلاگی خونده نوشته بود: شاید این جمعه بخوابم... شاید...!!! یاد خودم افتادم!!!

پ.ن.5.حرف زیادی واسه گفتن نمونده.... تو فکر اینم که اینجا رو تعطیل کنم... اما دلم نمیاد.. خیلی اینجا رو دوست دارم.... خیلی...

پ.ن.6.......................... ! ! !


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت   توسط خورشید  |